تبليغاتX
آوایی مانده در گلوی درخت

آوایی مانده در گلوی درخت

شعر سبز نیمایی

رفتم تا خدا را ببینم

 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب
آب درحوض نبود


 ماهيان مي گفتند
 هيچ تقصير
درختان نيست
 ظهر دم كرد، تابستان بود

 پسر روشن آب، لب پاشويه نشست
 و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب
برق از پولك ما رفت كه رفت

 

غروب، از نقاشی های سهراب

 


ولي آن نور درشت
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد
چشم ما بود
روزني بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:21  توسط ارسلان قشقاییان  | 

كنار تو تنهاتر شده ام

انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد

زمين باران را صدا مي زند

گردش ماهي آب را مي شيارد

باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود

ماهي زنجيري آب است، و من زنجيري رنج

نگاهت خاك شدني، لبخندت پلاسيدني است.

سايه را بر تو فرو افكنده ام، تا بت من شوي

نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم،

تنها مي شوم

 

 

  

كنار تو تنهاتر شده ام

از تو تا اوج تو، زندگي من گسترده است

از من تا من، تو گسترده اي

با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم

از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسيدم

و با اين همه اي شفاف

و با اين همه اي شگرف

مرا راهي از تو بدر نيست.

زمين باران را صدا مي زند، من ترا

پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم

باد مي دود، و خاكستر تلاشم را مي برد

چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد

 فواره مي جهد: لحظه من پر مي شود.

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:50  توسط ارسلان قشقاییان  | 

کودکی بدون بازی های دروغین

رخت بر تن می کنم در بهار

با صدای دو آواز...

آوازی از دل طبیعت

و آوازی در تمامی جانم

به وسعت نامی بزرگ...

دیدگاهی از همیشه عاشق بودن

نمایشی از حیرت انسان به گل

کلامی از انسانیت محض

کودکی بدون بازیهای دروغین

 

 

آری....

صدای آوازت به وسعت آواز طبیعت طنین دارد

و آنچنان در کوچه های خلوت و تاریک دل طنین می اندازد

که دستان خدا از نوازش گیاه باز می ماند

و در غرور پروانه متعجب می شود

آری...

آنچنان با همه وجود در حال میگساری می شوم

که از صدایت به عیش می رسم

و از آوازت به معراج می روم

آری...

من همچنان سرخوشم

و در فضای سرود زندگی تو

ترانه ای پر از صدای آوازت می سرایم

و در بطن زمین به زمان رشک نمی ورزم

آری...

گویا، من خود شدم

يك دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:0  توسط ارسلان قشقاییان  | 

از سبز به سبز

 

من دراين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد

 


من دراين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
 زير باراني مي بينم
 كه دعاهاي
نخستين بشر را تركرد
من در اين تاريكي
 درگشودم به چمنهاي قديم
به طلايي هايي كه به ديوار اساطير تماشا كرديم


من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ آب را معني كردم

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 15:54  توسط ارسلان قشقاییان  | 

صدا ست كه مي ماند

من از سلاله ي درختانم
تنفس هواي مانده ملولم ميكند
پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه

 


پرواز را به خاطر بسپارم
نهايت تمامي نيروها پيوستن است پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است
كه آسيابهاي بادي مي پوسند
چرا توقف كنم ؟
من خوشه هاي نارس گندم را
به زيرپستان ميگيرم
و شير ميدهم
صدا صدا تنها صدا
صداي خواهش
شفاب آب به جاري شدن
صداي ريزش نور ستاره بر جدار مادگي خاك
صداي انعقاد نطفه ي معني
و بسط ذهن مشترك عشق
صدا صدا صدا تنها صداست كه ميماند
در سرزمين قدكوتاهان
معيارهاي سنجش هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند
چرا توقف كنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت ميكنم
و
كار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست
مرا به زوزه ي دراز توحش
در عضو جنسي حيوان چكار
مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار
مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است
تبار خوني گلها مي دانيد ؟

 
فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 16:17  توسط ارسلان قشقاییان  | 

در کنار رودخانه

 

 

در کنار رودخانه می پلکد
سنگ پشت پیر.
روز، روز آفتابی است.
صحنه ی آییش گرم است.
 
سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار
رودخانه.
 
در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
آفتاب من
روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
یا شتاب من،
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه.


نیما یوشیج
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:46  توسط ارسلان قشقاییان  | 

خانه ام ابری ست...

 

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری    ست با آن
.
 
از فراز گردنه ی خرد و خراب و مست

باد می پیچد
.
یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من
!
آی نی زن که تو

را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته ست
.
در خیال روزهای روشنم، کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه
خود را دارد اندر پیش
.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:38  توسط ارسلان قشقاییان  |